عبدالله مستوفى
141
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بر ما هستيد ، وظيفهء ماست كه اسباب راحت شما را فراهم كنيم و آنگاه چه زحمتى ؟ ما اطاق را ميخواهيم چه كنيم ؟ ما شبها را در منزل خود در پطرزبورغ ميخوابيم . » بالاخره چون دانست جاى ديگرى كه ايشان مثل سايرين اطاق و راهرو اختصاصى داشته باشند و پيش رفقا پز بدهند نيست ، با كمال مناعت و اوقاتتلخى ، سرى برضا حركت داد . اما كلنل منتظر قبول او نشده بود ، تا سؤال و جواب ما ختم شد ، باگاژ آقايان بآپارتمان ما نقل شده بود و در آنجا براى آنها تختخواب و لوازم گذاشتند و از حيث مسكن كار راه افتاد . مار و پونه باقيماند موضوع غذا خوردن آنها كه البته ممكن نبود با اين آقايان معاملهء نوكرها را كرده و در اطاقهاى خودشان غذا به آنها داد و ناگزير بايد كارى كرد اين زينبهاى زياديهم بر شترى سوار شوند . كلنل دنبال اين كار رفت ، بعد از نيمساعتى ديدمش ميگويد ترتيب حاضر شدن آقايان را در سر ميز هم دادم ، جا براى آنها در سر ميز تعيين شد ولى آنچه كرديم كه بتوانيم مقام آنها را هم از حيث بالا و پائين نشستن رعايت كنيم ، چون نقشه و تمام جزئيات ميزها قبلا معين شده است ، ممكن نشد . چارهاى جز اين نديديم كه كارت دعوتهايشان را بفرستيم و آقايان در آخر سفره و از همه پائينتر بنشينند . حالا به من بگوئيد بدانم از اين سه نفر كدام مقدمند كه لا محاله بين آنها تقديم و تأخير رعايت شود . من « آقاى مقدم » را كه همان دربارى خشن بىادب و اگر امروز هم زنده بود ، باز هم « آقاى مقدم » بود ، معرفى كردم ولى فورا به ياد مثل معروف « مار از پونه بدش ميآيد دم سوراخش ميرويد » افتاده ، ديدم چون هيئت سفارت در اين مهمانيها در حقيقت مهمان نيست و تا حدى سمت ميزبانى دارد ، ناچار آخر همه براى آنها جا معين ميكنند و چون من هم از همهء آنها كوچكترم ، آخر همه بايد بنشينم و اين آقاى مقدم ، چون از دو نفر ديگر جلوتر است ، ناچار زيردست و همسايهء من واقع خواهد شد . پيشبينى من بخطا نرفت و در اين دو سه روزه در سر هر ميز با « آقاى مقدم » همسايه و از غرغر و عبوس و كنايههاى بيمزه و خشن اين آقا در عذاب بودم . بدتر از همه ، آقايان لباس رسمى و فراك هم همراه نياورده بودند تا در سر ميز نخود توى شله - زرد نباشند « 1 » . آن دو نفر ديگر متوجه خبط خود بوده ، چيزى از نارضامندى اظهار نميكردند . اما آقاى مقدم ، تا دم آخر هم دست از غرغر و اخم و عبوس و لطيفههاى خود كه بايد اسم آنها را كثيفه گذاشت ، برنميداشتند . مثل اينكه ما سبب اين پيشامد براى ايشان شدهايم شام رسمى و مجلس سماع نزديك ساعت مقرر ( هشت عصر ) باطاق خود رفته ، لباس رسمى سادهء خود را كه فقط تمام يخه و يك فتيله در سر آستين زردوزى داشت در بر كرده ، كمربند و شمشير را بسته ، مسلحا سر ميز شام رفتم و در جاى خود قرار گرفتم . شام خيلى مفصل بود و بعد از شام
--> ( 1 ) - نخود توى شلهزرد ، كنايه از داخل شدن كسى يا چيزى در جماعت يا چيزهائى است كه نامتناسب باشد .